قصه دلتنگي
 

رهایم کردی و رهایت نکردم!
 گفتم حرف دل یکی است
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،

کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 
منتظرت خواهم ماند
چشمهایم را بر پوزخند این وآن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
 گوشهلیم را بر زخم و زبان این  و آن بستم 
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم 
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
 فقط کمی نگران میشوم
 می ترسم روزی در آینه تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
 تنها از همین می ترسم

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٥ فروردین ،۱۳٩٠ - ياس غمگين

عشق

عاشق عاشق تر نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@@ امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دل از تو

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧ - ياس غمگين

دعا

خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم تمام تن شدم زخمی ز تیغ هم قطارانم خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧ - ياس غمگين

سکوت - اشک - غم

کنار پنجره ایستاده بودم و به آسمان آبی نگاه میکردم. لحظه ای چشم به کسی افتاد که جلوی در خانه ام نشسته بود. در خانه را باز کردم و رفتم پیشش کنارش نشستم. از او پرسیدم اسمت چیه؟ اهل کجایی؟ چرا اینجا نشستی؟ اما جوابی نداد به من نگاه کرد و آهی بی صدا کشید. گفتم شاید خسته است و نمی تواند حرف بزند. او را با خودم به داخل خانه بردم. خواستم کنارش بشینم که زنگ در به صدا در آمد. در را باز کردم کسی پشت در بود با چشمانی که از سیل اشک قرمز شده بود. بی آنکه حرفی بزنم خود گفت دوستم سکوت اینجاست؟ خود را کنار کشیدم وارد خانه شد. لحظه ای کنار دوستش نشست و کمی اشک ریخت. ناگهان از جا برخاست و گفت وای غم جا ماند. به طرف در رفت در را باز کرد و کس دیگر را به داخل آورد. صورت گرفته و عبوسی داشت. آن سه در کنار هم نشستند. بعد از مدتی صبرم به پایان رسید گفتم شما کیستید از کجا یید؟ آنها بی آنکه حرفی بزنند به قاب عکس خالی یارم که روی طاقچه بود اشاره کردند. نگاهم که به آن افتاد سکوت عجیبی تمام وجودم را گرفت اشک در چشمانم حلقه زد و غم صورتم را پوشاند. در حال خود بودم ولی وقتی به خود آمدم آن سه دوست را نیافتم. فهمیدم عاشق شده ام و آنها نشانه هایش بودند. سکوت، اشک وغم.

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٧ - ياس غمگين

عشق

امروز ۶ ارديبهشت است بهترين روز زندگي من هست

 چشم می گشاید اقاقیا و می ارد چهره ی خشک زمین را

وبوسه میزند بر دستان جنگل

و پرستش می کند مطرب آب را

از فواصل پرواز پرنده ای اوج می گیرد

همرهش میرود تا نیلگونی آسمان

در ژرفای لحظه میرود تا التهاب پرنده

می سوزد در التهاب پرنده بودن

و زمزمه میشود بر شاخسار سروهای شکسته کمر

و می نوازد گونه ی کویر را

چشم می گشاید اقاقیا و می سوزاند قلب زمین را

***
ورق می زنم نقشی از نیمرخ چهره ات را

که در آن آذرخشی رخشید

در تکرار ثانیه ها

تو عزم سفر داری و من در میان پنجره های بسته ، خواب

در فراسوی رویا

تو را می بینم که با نامی از من در سراب ایستادی

و با سفر همراه میشوی

تا رسیدن به تو چند قدم باقی است...

تا رسیدن به تو...

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦ - ياس غمگين

 

هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق
در دادگاه دلهره
محکوم می شوم
محکوم به اعدام در صبح روز بعد
اما
هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح
از پشت پنجره می بینمت سپس
سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت
سوی سلول انفرادی چشم تو می برند
من را
که محو نگاه تو گشته ام.........
تا عصر می رسد از خواب می پرم
فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی
حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!
ای داد
این حکم آخر است_: تبعید
اینگونه است
که شبها به وقت خواب
من به جزیره خیال تو تبعید می شوم......................
.................
در مصاف عشق چون شمعم که آبم می کنند
همنشین شعر دلگیر و شرابم می کنند
شعرهایم تا به اوجم می برند اما دریغ
چشم های مست تو فورا خراب می کنند
باز می آیم ولی با دیگران می بینمت
دیگران هم چون تو در درگیر عذابم می کنند
فکر رفتن می کنم اما همین نا مردمان
با نوای ماندن بیهوده خوابم می کنند.......

 

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸٥ - ياس غمگين

 

بین این همه غریبه
تو به آشنا می مونی
 حرفای تلخی که دارم
 من نگفته ، تو می دونی
من پر از حرفای تازه
 عاشق گفتن و گفتن
 تو با درد من غریبه
 اما تشنه ی شنفتن
 صدای ترد شکستن
 مثل گریه با صدامه
 تلخی هق هق گریه
طعم سرد خنده هامه
 گرمی دست نوازشگر تو
 مرهم زخمای کهنه ی منه
 تپش چشمه ی خون تو رگ من
 تشنه ی همیشه با تو بودنه
ململ ابری دستات
 پر رحمت مثل بارون
سکت نجیب چشمات
 پر غربت بیابون
 واسه اینتن برهنه
ناز دست تو لباسه
حس گرم با تو بودن
 مثل رؤیا ناشناسه
 مثل حس کردن و دیدن
 عاشق منظره هایی
 دشمن ساده و پک
پرده ی پنجره هایی

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱۳ آذر ،۱۳۸٥ - ياس غمگين

 

تویی شمع شب من ، تویی همسفر من ،

تویی زیباتر از یاس ، تویی نیلوفر من

تویی همراه و همدل ، تویی صاحب هر دل ،

چه گویم از رخ تو ، من مجنون و بی دل

تویی سبزی صحرا ، تویی آبی دریا ،

تویی زرین خورشید ، تویی ، سرخی دلها

منم دیوانه تو ، تویی افسونگر من ،

 کسی خواهم ،  ز عشقت کند یاد آور من

منم آواره تو منم بیننده تو ،

 تویی چشم و چراغم  ،

 منم شر منده ی تو 

منم دلتنگ رویت ،

 دلم آید به سو یت ،

 چه کردی با دل من ،

که کردم جستجو جویت

نباشد چون تو زیبا ،

چه مریم چه زلیخا ،

فقط دانم که نامت بود آرام دلها 

 

پيام هاي ديگران ()        link        جمعه ۱٢ آبان ،۱۳۸٥ - ياس غمگين

 

..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست
...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

خبر از آشنايي نيست اينجا.................زشعله ردپايي نيست اينجا
بيا اي دل بيا تا بار بنديم...................براي عشق جائي نيست اينجا

زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست............
بشکند دست قضا که پر پروازمو بست
.............
اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم..............
پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست ........


پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٥ - ياس غمگين